اگه نظر بدین این وبلاگ باقی میمونه اگه نه...
بنام آن خدایی که آن قدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد
اگر ناچاری که هیچ اما اگر دچاری به حکم شقایق های دشت جنون باید حالت را پرسید
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
بازم منم همون دیوونه همیشگی
فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو برات نوشت
حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری رو صحن چشمام خالیه
ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه
رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی
به خاطرت مونده هنوز یکی همیشه چشم به راهته؟
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته؟
فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه
غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه
راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم
یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره؟
داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره
یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم
امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش میکنی
گفتم برات نامه بدم نگی عجب چه بیوفاست
با اینکه من خوب میدونم جواب نامه با خداست
اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب
که هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب
میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن
نورشونو بدرقه پاکی خنده هات کنن
حتی اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو یادم میاد وقتی که بارون میزنه
نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون
عاشقی و بی انتها...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد:تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم:
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه:" تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

شعر زیبای استاد ((فریدون مشیری))
هيچکس ويرانيم را حس نکرد... وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

اگه يه روز بهت گفتن 1000نفر دوست دارن بدون يكيش منم،
اگه يه روز بهت گفتند 100نفر دوستت دارن بدون يكيش منم،
اگه يه روز بهت گفتند 10نفر هستند كه دوست دارن بدون يكيش منم،
اگه بهت گفتند يه نفر دوست داره يقين كن كه اون منم،
اگه بهت گفتن هيچكس دوستت نداره بدون من مردم
![]()
![]()
![]()
![]()
اي كاش مي شدآنقدرخوب بود كه فرصت خوب بودن را ازديگران گرفت،
و اي كاش مي شد كه آنقدر از بديها دور مي شديم كه ديگر هيچگاه دست
نا زيباي بديها به ما نمي رسيد، چرا كه من هنوز باور دارم كه مي توان
بهتر زيست. در راه متعالي شدن شرط اول قدم آنست كه باران باشيم، باران
با سخاوتي كه هم بر كويرمي بارد و هم در دشت سرسبز، آري اينگونه مي توان
بهترزيست ،عاشق تر ماند، شاعرتر شد و در نهايت جاودانه شد
ميتونه گرماي مهربونيهات، همه زندگيمو مهتابي كنه
ميتونه وجود سرد و خستمو، شوق ديدار تو مبتلا كنه
ميتونه حس غريب بودنت، درداي زندگيمو دوا كنه
ميتوني توخستگيهاي تنت، به من و شونهي من تكيه كني
ميتوني با يه نگاه زير چشم، دل كوچيكمو ديوونه كني
ميتونن رازقيياي باغچهمون، تا هميشه بوي دستاتو بدن
ميتونن حتي اگه خودت نگي، واسه من از عشق تو خبربدن
ميتونن همه تو اين شهر بزرگ، منو ديوونهي عشقت بدونن
بذاراز اينجا به بعد مردم ما، منو مجنون تو شعرا
بخونن.................دوست دارم
![]()
![]()
![]()
من زندگي را دوست دارم / ولي اززندگي دوباره مي ترسم / دين را دوست دارم / ولي از كشيشها مي ترسم / قانون را دوست دارم / ولي از پاسبانها مي ترسم عشق را دوست دارم / ولي از زنها مي ترسم / من مي ترسم , پس هستم / اينچنين مي گذرد روز و روزگار من / من روز را دوست دارم / ولي از روزگار مي ترسم ...
ورسالت من اين خواهد بود / تا دو استكان چاي داغ را / از ميان دويست جنگ خونين / به سلامت بگذرانم / تا در شبي باراني آنها را با خداي خويش / چشم در چشم هم نوش كنيم .
![]()
![]()
با يك سلام
سكوتم را
به نيايش قدم هاي تو
خواهم شكست
مي دانم
با قطره اي از نگاه تو
سبزترين خواهم بود
به دست لرزانم منگر
آن را خوار مشمار
كه دوري عشق ! اينچنينش ناتوان ساخته
پرنده لبخندت را به آشيانه چشمم روانه كن
بگذار دل باور كند كه
هنوز آفتاب گرم است
چشمانت آينه اي شدند بر خوبي ها و حرف هايت عشق را برايم معني كرد.دل پاكت صداقت را يادم داد و عشقت شور زندگي ام شد.نامت براي هميشه بر زبانم جاري خواهد ماند و يادت و مهرت در قلب آبي و پر اميد جاودان خواهد شد.
تقدیم به کسی که به خاترش زندگی میکنم![]()